تبلیغات
♥ لالایی شبهام تویی نذار که بی خواب بمونم ♥ - حواسمون نیس...
از دیروز بیاموزیم ، برای امروز زندگی کنیم، امید به فردا داشته باشیم

حواسمون نیس...

شنبه 8 تیر 1392 11:11 ق.ظ

نویسنده :

ارسال شده در: مطالب و سخنان آموزنده ،



دختر کوچولویی
 وارد بقالی شد و  کاغذی
 به طرف بقال دراز کرد و گفت
: مامانم


گفته چیزهایی
 که تو این کاغذ نوشته رو بهم
 بدی، اینهم پولش."بقال کاغذ رو گرفت و
 لیست نوشته شده تو کاغذ را فراهم کرد و به
 دست دختربچه داد"، بعدبا لبخند بهش میگه: چون
 دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش میدی،
می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری
.ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، بقاله
 که احساس کرد دختر بچه واسه برداشتن شکلات‌
ها خجالت می‌کشه میگه: “دخترم! خجالت نکش
، بیا جلوخودت شکلاتهاتو بردار”دختره میگه
: “عمو! نمی‌خوام خودم شکلاتها
رو بردارم، نمی‌شه شما بهم
 بدین؟


“بقال
 با تعجب بهش میگه:
چرا دخترم؟ مگه چه فرقی
 می‌کنه؟و دخترک با خنده‌ای کودکانه
 گفت: آخه مشت شما از
مشت من بزرگتره!


داشتم فکر
 میکردم حواسمون به‌اندازه
 یه بچه کوچولو هم جمع نیس که بدونیم
و مطمئن باشیم که مشت خدا از
 
مشت ما بزرگتره





دیدگاهها : نظرات




Copyright © 2010 All Rights Reserved by : cheraghkolbeh.mihanblog.com