تبلیغات
♥ لالایی شبهام تویی نذار که بی خواب بمونم ♥ - احساس ارزشمندی...
از دیروز بیاموزیم ، برای امروز زندگی کنیم، امید به فردا داشته باشیم

احساس ارزشمندی...

سه شنبه 20 تیر 1391 02:22 ب.ظ

نویسنده :

ارسال شده در: داستانهای کوتاه ،

در یک پارک شهربازی پسرکی
 سیاه پوست به مردبادکنک فروش نگاه می کرد،که از
 قرار معلوم فروشنده مهربانی بود، بادکنک فروش یک بادکنک قرمز را
رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را
جذب خود کرد. سپس بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد از آن
یک بادکنک سفید را رها کرد،بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج
 گرفتند و ناپدید شدندپسرک
سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و
 به یک بادکنک سیاه خیره
شده بود، تا اینکه پس از لحظاتی پرسید:
 آقا اگه بادکنک سیاه رو
هم رها کنی بالا میره؟مرد بادکنک
 فروش لبخندی به
روی پسرک زد و با دندان نخی که
 با بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید، و بادکنک به

 طرف بالا اوج گرفت و گفت: آن چیزی که سبب
 اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست
 بلکه چیزی است که در درون
 بادکنک وجود دارد.







دیدگاهها : نظرات




Copyright © 2010 All Rights Reserved by : cheraghkolbeh.mihanblog.com