تبلیغات
♥ لالایی شبهام تویی نذار که بی خواب بمونم ♥ - دل دریایی...
از دیروز بیاموزیم ، برای امروز زندگی کنیم، امید به فردا داشته باشیم

دل دریایی...

چهارشنبه 12 بهمن 1390 11:24 ق.ظ

نویسنده :

ارسال شده در: داستانهای کوتاه ،






استادی از
شکایت ها و اعتراض های مداوم
 شاگرد خود خسته شده
 بود.


 روزی از او خواست
مقداری نمک بیاورد وقتی شاگرد جوان برگشت،

 استاد از او خواست نمک را داخل یک لیوان آب بریزد و بعد آن را بنوشد.
 سپس پرسید: طعم آن چطور بود؟ شاگرد جوان با نفرت برگشت:
تلخ تلخ. استاد خندیدو بعد از او خواست مشتی نمک بردارد
 و همراه او به کنار دریاچه ای رفت. سپس از او خواست
 نمک را داخل دریاچه بریزد و گفت:
حالا جرعه ای از آن را بنوش.




شاگرد جوان
 همان کار را کرد و بعد استاد پرسید
:
 طعم آن چطور بود؟ شاگرد پاسخ داد: فوق العاده عالی.
 استاد پرسید: تلخ بود, شاگرد پاسخ منفی داد. استاد کنار شاگرد جوان
 نشست شاگرد که او را به یاد جوانی و بی تجربگی خود می انداخت.دستان
 او گرفت و گفت: پسرم غم زندگی نمک خالص است نه بیشتر، نه کمتر.
میزان غمی که در زندگی هست درست مانند این نمک است.
 اگر چه میزان تلخی ای که می چشیم بستگی
به محفظه ای دارد

که غم را
 در آن می ریزیم پس وقتی
غمی داری تنها کاری که از تو بر می آید این است که
 محفظه ی حسی خود را بزرگ کنی...

لیوان نباش، دریاچه شو!












دیدگاهها : نظرات




Copyright © 2010 All Rights Reserved by : cheraghkolbeh.mihanblog.com