تبلیغات
♥ لالایی شبهام تویی نذار که بی خواب بمونم ♥ - مدیر و منشی...
از دیروز بیاموزیم ، برای امروز زندگی کنیم، امید به فردا داشته باشیم

مدیر و منشی...

یکشنبه 1 خرداد 1390 08:50 ب.ظ

نویسنده :

ارسال شده در: داستانهای کوتاه ،


مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفرکاری، کارهات  رو روبراه کن.
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش، میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن.
معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام.

پسره زنگ میزنه به پدربزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد، بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم.
پدربزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده.
منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه.

شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت.
معشوقه: زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق.

پسره دوباره زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت، معلمم برنامه اش عوض شدو میاد.
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت....



دیدگاهها : نظرات




Copyright © 2010 All Rights Reserved by : cheraghkolbeh.mihanblog.com