تبلیغات
♥ لالایی شبهام تویی نذار که بی خواب بمونم ♥ - دختر نابینا.....
از دیروز بیاموزیم ، برای امروز زندگی کنیم، امید به فردا داشته باشیم

دختر نابینا.....

یکشنبه 1 خرداد 1390 08:50 ب.ظ

نویسنده :

ارسال شده در: داستانهای کوتاه ،


چندین سال پیش دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود. او از همه نفرت داشت الا نامزدش. روزی دختر به پسر گفت که اگر بتواند دنیا رو ببینه، آن روز، روز ازدواجشان خواهد بود. تا این که سرانجام شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند.

آن گاه بود که توانست همه چیز، از جمله نامزدش را ببیند. پسر شادمانه از دختر پرسید: آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده؟ دختر وقتی که دید پسر نابیناست، شوکه شد! بنابراین درپاسخ گفت:« متاسفم، نمی توانم با تو ازدواج کنم، چون تو نابینایی.»

پسر در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت، سرش را پایین انداخت و از کنار دختر دورشد. بعد روبه سوی دختر کردو گفت:

« بسیار خوب، فقط ازت خواهش می کنم مراقب چشمان من باش».




دیدگاهها : نظرات




Copyright © 2010 All Rights Reserved by : cheraghkolbeh.mihanblog.com